...تاریخ مردم خوانسار

History of Khansar People

...تاریخ مردم خوانسار

History of Khansar People

...تاریخ مردم خوانسار

برای شناخت خصیصه و سرشت یک جامعه، هیچ نموداری بهتر از نوع تاریخی که می نویسد یا نمی نویسد نیست (ای. ایچ. کار)


استفاده تمام یا بخشی از مطالب و مقالات این وبگاه بنابر اخلاق پژوهشی با ذکر منبع و نویسنده مطلب بلا مانع است .
با تشکر حسین تولایی خوانساری

آخرین نظرات

اهمیت فرهنگ گویش(خوانساری) در زبان فارسی

چهارشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۶، ۰۹:۳۰ ق.ظ
دکتر محمود براتی             استاد دانشگاه اصفهان      


                                                                  

هرچند کار فرهنگ نویسی از زمان تالیف لغت فرس تا لغت نامه دهخدا پیوسته رو به رشد و تکامل داشته است و با اینکه امروزه متن کامل پنجاه جلدی لغت نامه شامل 743، 342 لغت در دست ماست یا  با به کار گرفتن روایت دوم لوح فشرده لغت نامه دهخدا یا واژه یاب فضای مجازی، واژه های دلخواه خویش را می توانیم بیابیم و معنی آن را با شاهدش مورد مطالعه قرار دهیم، اما ضمن سپاس از سعی مشکور فرهنگ نویسان و لغت نامه نگاران بزرگ فراموش نباید کرد که رویکرد اغلب این لغت نامه نگاران در واژه گزینی توجه به ضبط مکتوب آنهم از متون خاص و فاخر ادب فارسی بوده است و بسیاری از لغتها و ترکیبات و کنایات و عبارات است که بخصوص در بخش گویشها و فرهنگ گفتاری مردم در لغت نامه گرد نیامده است. شاید اگر چنین توجهی صورت می پذیرفت بسیاری از واژه هایی که هم اکنون در بعضی از موارد غریب و ناآشنا و مهجور جلوه می کند ساده تر فهمیده می شد و راه را هم برای درک متون و همچنین  زایایی و غنای زبان رسمی بهتر و بیشتر می گشود با اینکه در سالهای اخیر به گویشها نیز عطف عنایتی شده است و مجموعه هایی کم و زیاد، دقیق و نادقیق روشمند و ناروشمند گرد آمده است (صادقی / 6) ولی در حوزه مقایسه این واژه نامه های گویشی با یکدیگر از سویی و با لغت نامه های بزرگ زبان از دیگر سو کار زیادی انجام نپذیرفته است، ضرورتی که می تواند پرده از روی بسیاری از نامفهومیهای لغوی بردارد و البته فرهنگستانها را هم از نتایج این تحقیقات در امر واژه سازی بهره مند سازد.

تلاش در جهت معرفی و یافتن واژه های فرهنگ عامه بویژه واژه های گویشی و همچنین بده بستانهای میان فرهنگی و تطورهای صورت گرفته در جابجایی و هجرت واژه ها از جغرافیایی به جغرافیای دیگر در حوزه معنایی آوایی، ساختاری و ... کاری مهم و ارزشمند خواهد بود.

این قلم در کار شناخت و تحلیل یکی از گویشهای منطقه مرکزی ایران به نمونه هایی برخورد که امیدواراست گزیده‌ای از آنها بتواند در این مقاله بگنجد و تقدیم گردد.

دررسیدن به این مقصود به مقایسه و تحلیل نمونه هایی از فرهنگ عوام امیرقلی امینی،‌دو فرهنگ گویشی یکی فرهنگ راجی و دیگر فرهنگ انارکی، یک فرهنگ زبان پهلوی، نمونه هایی از فرهنگ دهخدا و هشت واژه نامه فارسی دیگر ارایه می شود، روش تحقیق اسنادی و میدانی است، روش کار در این مقاله بدینصورت است که ابتدا مدخلی مشخص عنوان می شود و از واژه نامه های توضیح مشهور آن آورده می شود و سپس ارتباط خود واژه یا بخشهای ناآشنای واژه با گویش خوانساری مورد بررسی و تحلیل قرار می گیرد.

نتیجه مشخص این تحقیق کمک به بازشناسی واژگان مهجور و ناشناخته ای است که در گفتارها یا نوشتار به کار می رود و علاوه بر این، راه را برای ریشه شناسی و تطورهای آوایی و واژگانی، ساختاری و معنایی نیز هموار می کند و شناسنامه واژگان را از نو می توان بازنویسی کرد و به پژوهشهای تاریخ زبان نیز بهتر راه برد.

1-    دست پاچلفتی:کنایه از آدم بی دست و پا و ضعیف این کنایه در میان فارسی زبانان بویژه اصفهانیها زیاد بکار می رود؛ دو کلمه این کنایه مشهور است اما بخش پایانی کلمه یعنی چلفتی امروزه در فارسی کاربرد ندارد و شاید این سؤال پیش آید که واژه چلفتی به چه معنی است این کلمه در گویش خوانساری هنوز کاربرد دارد و چلفته Čolofta متضاد Kolofta به شاخه های ریز و نازک گفته می شود که بسیار زود، خشک و شکننده می شود در برابر چِرّه که Čerra که به شاخه‌های درشت تر و مجموعه ای گفته می شود که هنگام بهار پس از هرس کردن درختانی چون صنوبر و  بید و سایر درختان گرد می آید و جمع آوری می گردد و بخش بزرگتر و ضخیمتر شاخه را نیز بایه که احتمالا همان پایه باشد کاربردهای مختلفی دارد علاوه بر این بدنه ضخیم تر و بلندتر صنوبر را شلاقی گویند بنابر دست و پا چلفتی به معنی کسی است که دست و پایش مثل چلفته ضعیف و نازک وخشک است و امکان تحرک ندارد.

2-      آکله گرفته: در فرهنگ عوام  امیرقلی امینی آمده است:  کنایتا به صورت ناسزا گفته می شود مثل آکله گرفته همه حرکاتش زشت است آکله برده و آکله خورده هم گفته می شود گرچه توضیح مرحوم امینی کافی نیست ولی این کلمه بگونه های مختلف در گویش خوانساری بکار می رود و نوعی نفرین است زیرا آکله کلمه ای عربی و معادل خوره یا جزام است بنابراین آکله خورده یا آکله گرفته نفرین است در حق کسی برای مبتلا شدنش به جزام.

3-      آلش دگش کردن : در فرهنگ عوام امینی آمده «عوض و بدل کردن، معاوضه کردن (این هر دو کلمه ترکی است) همانند عوض بدل کردن و عوض و آلیش کردن» احتمالاً مرحوم امینی در نقل درست کلمۀ دگش دچار خطا شده است. در خوانساری آلیش دلیش کردن به کار می رود یعنی عوض و بدل کردن به عنوان مثال آلیش کر Ališ ker یعنی عوض کن.یا «پوجارژ آلیش گنو»=کفشهایش عوض شده است.

4-      بُل گرفتن: کنایه از فرصت طلبی یا از میان سخنان دیگران نقطه ضعفی را به نفع خود مصادره کردن است. معنی واقعی بُل گرفتن در زبان فارسی متروک شده است در حالیکه در گویشهای منطقه (خوانسار) بل گرفتن در بازی الک دولک اتفاق می افتد و بدین صورت است که هنگامی که دو گروه در مقابل هم بازی می کنند اگر (الّی) alleyیا قطعه چوب کوتاهی که با چوب بلند آن را گروه بازیگر به هوا می زنند.اگر قبل از فرو افتادن بوسیله گروهی که نوبت بازی را برای گروه بازیگر مهیا می کنندیعنی بازی ساز ها یی که در میدان پخشند در هوا گرفته یا قاپیده شود نوبت بازی را این گروه رقیب بدست خواهند آورد، زیرا اصطلاحا بُل گرفته اندوپیروز شده اند. بنابراین بل گرفتن در اصل ما وضع له نوعی بازی را از حریف گرفتن و به نفع خویش نوبت را تغییر دادن است ولی امروزه بصورت کنایه بکار می رود و اصل آن به فراموشی سپرده شده است فعل آبلک Abolak زدن در خوانساری به معنی جستن و به هوا پریدن است .

5-    شیت شدن:  به معنی فلج شدن، از کمر افتادن در فارسی کمتر  به کار می رود و در گویش مرکزی از جمله خوانساری در گونه های مختلف رواج دارد و شلّ و شیت یعنی کسی که تاب ایستادن ندارد و شیت کردن کمر نیز به کار می رود. در گویش راجی نیز به همین معنی آمده است و اضافه کرده شیت و اکری، پهن کردن لباس است و شیت کسی است که چونان جامه از خویش نیروی ایستادن نداشته باشد  (صفری / ص 2)

6-    آرچی: در اصفهان به معنی آسیاب کوچک یا همان دستاس است چی علامت کوچک نمایی در این گویش است اما بخش اول کلمه یعنی آر ăr که امروز در زبان فصیح فارسی و لهجه اصفهانی به کار نمی رود در گویش خوانساری به معنی آس است، همان کلمه ای که در آسیاب و دستاس و حتی به نظر برخی در آسمان و آسیب بکار رفته است این کلمه در خوانساری بصورت آر یعنی آسیاب و دسّار یعنی آس دستی به کار می رود هر چند احتمال ابدال« ر» به« س» البته خیلی کم است ولی اینکه آر بصورت درست آن در این گویش هنوز کاربرد دارد قابل توجه است زیرا اگر به ترکیب« آرواره» نیز دقت کنیم می بینیم که تشکیل شده است از دو بخش آر + واره، واره پسوند شباهت است همان گونه که در کلماتی چون سنگواره ماهوار، موشواره ... بکار رفته است بنابراین آرواره یعنی شبیه آر و آر معادل آس یا گونه دیگر آن است که کارش خرد کردن و آرد کردن است علاوه بر این خود کلمه آرد در گویش خوانساری بصورت آرت آمده که ریشه در زبان پهلوی میانه دارد و آرت نون به معنی نانوایی کردن کاربرد دارد تناسب با آرد و آرت نیز بیشتر از آس است.

بر این مطلب می توان کلمه آروغ را افزود که ترکیبی است از آر + اوغ که قاعدتا مقلوب شده است و در اصل اوغ آر که بخش اول نوعی اسم صوت است برای بالا آوردن و عکس العمل طبیعی معده و بخش دوم همان آر که به مجاز به دهان و آرواره می توان اطلاق کرد.

 

7-    بلبشو: در فرهنگ عوام امیرقلی امینی آمده است:

«بلبشو بازی در آوردن: شلوغ کردن ، ازدحام کردن بطوریکه کسی به فکر کسی نباشد. مثال: مجلس آنها بقدری بلبشو بود یا در مجلس عروسی آنها بقدری بلبشو بازی درآورده بودند که سگ صاحبش را نمی شناخت»، چنانکه ملاحظه می شود مرحوم امینی مفهوم این تعبیر را توضیح داده است اما اینکه خود لغت بلبشو چه نوع واژه ای است آیا بسیط است یا مرکب چیزی نگفته است اما با اندکی تامل در مقایسه با گویش خوانساری می توان دریافت که واژه ترکیب شده است از بل به معنی بهل از مصدر هلیدن  یعنی بگذار ، رها کن و ...که در طول زمان صامت هـ افتاده است و بخش دوم این ترکیب بشو bašu در گویش خوانساری و گویشهای منطقه اطراف اصفهان مثل راجی و به معنی برود است و از این فعل به مفهوم «شدن» معادل رفتن در فارسی است و در گویش خوانساری فعل امر آن به شیوه زیر صرف می شود. بشان (bašan)، بش(baš)، بشو(bašu)، بشمین (bašmin)، بشدین(bašdin) ، بشنده (bašende)

بنابراین بلبشو به معنی بگذار برود و بصورت کنایه یعنی بی حساب و کتاب و قانونمندی امور را اداره کردن که همان مفهوم هرج و مرج است.

8-    باجناق: پیوند زناشویی دو مرد با دو خواهر موجب می شود که این دو مرد با یکدیگر باجناق شوند و در گویشهای مختلف این نام متفاوت است هندیهای پارس گوی و نیز در نیشابور به این دو مرد هم زلف می گویند و در یزد و لرستان و کرمان همریش در کابل و ری و مرزهای پیرامون باجناق در گیلان هم پاچه خوانده می شود. در زبان راجی نیز  ساده تر وسبک تر شده همباج اش می‌گویند، (صفری، ص 15).

در گویش خوانساری به این دو مرد باجه گفته می شود، چنانکه ملاحظه می شود کلمه به این صورت نسبتا ساده تر و روان تر شده است وکاری به پاچه وباج ندارد و اصل آن باج یا باجی است باج با باجی مرتبط است و باجی به معنی خواهر است در همین گویش به خواهر بزرگ یا بطور کلی گاه خواهر گفته می شود و خانم باجی، آقاباجی و شاباجی (در گویش اراک) به معنی خواهر بزرگ یا ارشد است همچنین آباجی و آواجی به معنی خواهر بزرگ یا مادر نیز به کار می رود ریشه کلمه باجی در سانسکریت بهاجی  bhaji است که در بیشتر گویشهای ایرانی بصورت باجی به کار رفته است.

بنابراین باجی ناق: باجی ناک و باجه در یک معنی است و ضرب المثل معروف از درد لاعلاجی به گربه گفتیم خانم باجی در فارسی و معادل آن در خوانساری به صورت از در لاعلاجی (ناعلاجی) گُربَمون بیات خانم باجی نیز در همین راستا گفته شده است.

9-    واژه: واژک: در گویش خوانساری این لغت در فعل واتن (مصدر) و بواژ (امر) در صیغه های مختلف بصورتی گویا و پر بسامد، آشکار است و شش صیغه مضارع در گویش خوانساری به صورت زیر صرف می شود.

بواژان، bavžân      بگویم

بواژه، bavžâe           بگویی

بواژو، bavâžu          بگوید

بواژمین، bavâžmin      بگوییم

بواژدین ، bavâždin     بگویید

بواژنده bavâžende     بگویند

 این کلمه در گویش راجی و دیگر گویشها مناطق اطراف اصفهان به کار می رود از جمله در گویش انارکی وات یعنی گفتن و در راجی ِادات به معنی می گفتی به کار می رود. بنابراین واژه و واژک در فارسی امروز ریشه در گویشهای منطقه مرکزی ایران دارد که اصل آنها نیز پهلوی میانه است.

10-                        مرغوله: این واژه در فرهنگ دهخدا به معنی مرغول یعنی پیچ تاب زلف و کاکل تاب خورده (برهان) موی پیچیده چون موی زلف و کاکل و خط (آنندراج) و مرغوله موی، مرغول موی کسی که موی سرش مرغول باشد محبّک الشعر (منتهی الارب) آمده است.

در گویش خوانساری مِرغوله در مورد کسی گفته می شود که ادا و اطوار داشته باشد و مرغوله آمدن یعنی ادا در آوردن و بمعنی واغلطیدن روی خاک و برخاستن نیز به کار می رود یا حرفهای طنز گفتن و شوخی کردن ر،ا به کنایه مرغول آمدن گفته اند ارتباط مراغه کردن در معنی به خاک غلطیدن درازگوشان و اسبان با مرغوله را باید بیشتر کاوید.

11-  زحیر: در لغت نامه دهخدا آمده، پیچاک شکم که خون برآرد. زحار و زحاره به معنی زحیر آید (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) در اصطلاح طبیبان جنبشی (پیچشی) در روده راست است و اغلب فرهنگها به معنی درد شکم یا پیچش شکم آمده است در گویش خوانساری زحیر معنی کنایی پیدا کرده است در معنی اندوه و غم بکار می رود چنانکه در متون مختلف از جمله مثنوی مولانا زحیر خوردن در معنی غم و اندوه خوردن است در گویش خوانساری زحیر حلق کسی کردن یعنی عصبانی کردن حرص دادن و به کاری که باعث اندوه و غم خوردن گردد ، گفته می شود. و به آدم غصه خور ،زحیر خور می گویند.

12-  زرنگیا:گیاهی است بوته ای، به ارتفاع ده تابیست سانتیمتر که در مناطق کوهستانی به ویژه کوه های زاگرس می روید،نام دیگرش بادرنجبویه است و جنبه دارویی ودرمانی دارد و  برای کاهش تب و درد مفاصل بسیار مفید است .در باور عامۀ  گویشوران این شکل کلمه ، زرنگی و چالاکی  را القاء می کند؛ مخصوصاً که این گیاه دارویی در بلندی های کوه سول یا سیل خوانسار می روید ومعمولا افراد زرنگ وکوهنورد رویشگاه آن را می شناسند ودر جمع آوری آن تکروی وانحصار طلبی می کنند و امروزه افراد کمی آن را می شناسند.این واژۀ زرنگیا در واقع با زرنگی نسبتی ندارد بلکه در اصل زرّین گیاه است که در گویش خوانساری تغییرات آوایی پیدا کرد ه  و شکل زِرنگیا که معنی زرنگی ها می دهد در آمده است که به لحاظ روانی برمخاطب تاثیر بیشتری دارد. زرین گیاه در مناطق دیگر ایران نیز شناخته شده است چنانکه بختیاری ها به آن زرابی می گویند ودر الموت به آن بالنگ بو ودر برخی مناطق به آن پلنگ مشک ،گفته می شود.

 

برخی واژه های گویش خوانساری در فرهنگ برهان قاطع*

تیف: بر وزن لیف به زبان گیلان خس و خار و خلاشه را گویند . به گویش خوانساری تیف به معنی پخش و پراکنده است و تیف تیف باران یا برف یعنی خرد خرد باریدن یا مختصر باریدن برف و باران است.

خهل: به فتح اول بر وزن بهل: به ز بان گیلان به معنی کج و ناراست و خم باشد و به ضم اول همه گفته شده : در خوانساری به ضم اول به همین بکار می رود. البته هـ حذف شده است که به مرور رخ داده است بصورت خلّ با تشدید ل که معمولا در زبان اینگونه ابدالها صورت می گیرد هـ حذف شده است و ل جای آن را گرفته است خل: کج به کنایه به آدم کم عقل و نادان هم خل و چل می گویند.

پنگان : با کاف فارسی بر وزن سندان هر کاسه و پیاله را گویند عموما و طاس مس ته سوراخ کرده باشد که آن را در میان آب ایستاده گذراند و ساعات شبانه روزی را از آن معلوم کنند خصوصا و آنرا طشت و سبو نیز گویند و معرب آن فنجان است بنگان (لغت فرس)

پنگ و پیاله در خوانساری عبارت بوده از دو ظرف که یکی را که بزرگ تر چون کاسه بود، پر آب می کردند و دیگری را که پیاله بود و سوراخ ریزی در ته آن تعبیه شده بود روی آب کاسه  یا پنگ قرار می دادند و زمان را به وسیله آن می سنجیدند ومعتمدان رشن براساس تعداد معین پر شدن و افتادن پیاله در پنگ ، سهم آب افراد را معین می کردند.بر اساس  معیار یکی از روستا های خوانسار که گویش آن با گویش  خوانسا ری  شبیه است یعنی وانشان هر پنگ حدوداً معادل شش دقیقه بوده است.پدرم حاج مهدی براتی،رحمة الله علیه، نیز همین حدود را تصدیق می کردندو خاطرات فراوانی از رشن وتقسیم آب با پنگ وپیاله داشتند که با ظرافت نقل می کردند.

دوسانید: باسین بی نقطه بر وزن جوشانیدن یعنی چسبانید

دوسانیدن باسین بی نقطه بر وزن جوشانید به معنی چسبانیدن باشد اعم از آنکه چیزی را به چیزی یا خود را به کسی وابندند. این واژه را نظامی هم در چند جا به کار برده است از جمله  در منظومۀ خسرو وشیرین آنجا که شاپور نقاش، عکس خسرو را کشید وبر درختی دوسانید(چسبانید) تا شیرین وهمراهان او آن را ببینند:

1- بر آن صورت چون صنعت کرد لختی           بدوسانید برساق درختی

(خسرووشیرین،ص59، ب 6)

2- چو الماس دوسیده شد بر کتاب                  به جنبش درآمد ز هر سو شهاب

                                                                             (اقبال نامه، ص 194، ب 7                                                                                      بنقل از برهان قاطع)

در گویش خوانساری دوسیدن به شکل دیسیدن به کار می رود یعنی با تبدیل مصوت  U به ب I فعل بصورت های مختلف صرف می شود و مشتقات دیگری از آن هم به کار می رود .

بَدیسا:چسبید(غذا)،بیدیسا:چیزی به‌چیزدیگرچسبید (فعل‌ماضی) و فعل مضارع ادّیسو فعل امر بیدیس.

دیس دیسنکی: چسبونکی، دیس دیسنگ: انگل مزاحم.

شاید جزو ترکیبی دیس در طاقدیس و ناودیس نیز بدینوسیله قابل شناخت و توضیح است زیرا طاق دیس به معنی چکیده سنگ های آهکی درون غارها چسبیده به طاق  آویخته رو به پایین و ناودیس برعکس چسبیده به کف و رو به بالاست که ترجمۀ فارسی دو اصطلاح زمین شناسی استالاکتیت واستالاگمیت است و بدین ترتیب تندیس نیز قابل توضیح است.

تاپو: با بای فارسی به واو رسیده: به صفاهانی ظرفی را گویند که از گل ساخته باشند و در آن گندم و نان و امثال آن کنند (برهان)

در خوانساری به محفظه ای (مثل سیلوی گندم) تعبیه شده در درون دیوار خانه ها که معمولا عرض دیوارهای اتاقها هم زیاد است که به وسیله خشت تیغه می شده است و دارای دو دریچه بوده است که هنگام جمع آوری محصول در تابستان دریچه پایین را می بستند و از دریچه بالا گندم درون آن می ریختند و دریچه  را می بستند و در هنگام تخلیه، دریچه پایینی را می گشودند و گندم را خالی می کردند درست مثل سیلوهای امروزی ولی در سطح کوچکتر و خانگی.

شنگ: گیاهی است دوایی که آن رادر صفاهان شنگ و درخراسان ریش بز خالدار و به عربی لحیه تیس خوانند (برهان) (فرهنگ جهانگیری)

در خوانساری بصورت شنگ šeng کاملا شناخته شده است یک نوع از آن شنگ شیر است و برگهای سوزنی دارد که وقتی گیاه کنده می شود شیری سفید متمایل به زرد از آن بیرون می تراود و مردم تعداد زیاد آن را بین ساقه و ریشه تیغ می زنند و پس یکی دو ساعت که شیر تراویده از محل جدا شدن شنگ زیر آفتاب می بندد و سفت می شود آنرا جمع می کنند و نوعی سقز یا آدامس به نام کاجیک از آن درست می کنند که مناسب جویدن است و ارزش دارویی و درمانی دارد.

نوع دیگرش شنگ عسب (اسب) است که برگهای پنجه ای دارد و شیر کمتری دارد وقتی تازه است سبزی آش به حساب می آید ووقتی درشت می شود مناسب علوفه چهارپایان است وزمانی که می رسد و خشک می شود میوه اش بصو رت محفظه ها یی خورجینی جلوه می کند که همان دانه های خاکشیر است  ودر واقع بهترین نوع خاکشیر ؛خاکشیر شنگ اسبی است که تلخ نیست.

چرخ ریسو: (چرخ ریسک جانوری است شبیه به ملخ ... و پرنده ای نیز هست به بزرگی گنجشک و در خراسان چرخ ریسو گویند) این پرنده را در خوانساری دک ریس می گویند که صدای خواندنش شبیه به صدای چرخ ریسی ریسندگی است و معمولا پیش از عیدها به شاخه درختان می خواند. دِک در خوانساری به معنی چرخ دستی ریسندگی است و شکل دیگر دوک است.

واژه های خوانساری  در تحفه الاحباب

رزه: زرفین و زورفرین : هر دو آن آهنی باشد که بر درها زنند و حالا آن را زلفین گویند و به آذربایجان آن را رزه خوانند در گویش خوانساری نیز چفت و رزه از لوازم یکدیگرندکه عبا رت است از میخی که  سر حلقه واری دارد وزنجیری که در سر آن شکافی تعبیه شده است تا  با سر رزه جفت شود  ودر بسته یا اصطلاحاًچفت و اشکیل شود و به همان معنایی که در گویش آذری به کار می رود کاربرد دارد علاوه بر آن به گیاه تاج ریزی انگیر رزه گویند انگیر تطور یافته انگور است.ورزه از نظر شکل مثل دانه های تاج ریزی است.

 

در صحاح الفرس

کما : گیاهی باشد ناخوشبوی در ولایت خراسان و دو نوع بود نوعی از آن را گاوان خورند و نوعی را مردم و آن نافع باشد در خوانساری کما به همین معنی به کار می رود تنها نوع خوراک دام مورد نظر است.

 

در فرهنگ جهانگیری

سکیل، سیکیل (آژخ، با زای عجمی مفتوح به خازده: دانه های سخت باشد که بر اعضای آدمی برآید و درد نکند و پخته نشود و آن را در بعضی ولایات پارس و عراق عجم گوک خوانند و به تازی  ثولول و به ترکی کوی نک و به زبان تبری سکیل و به هندی مسا گویند).

در خوانساری این واژه را با همین وصف زیگیل می گویند.

چوغن (جواز و جوازان با اول مضموم هاون باشد و آن بر دو قسم است اول هاون چوبین باشد و آن را به شیرازی چوغنی... نامند دوم معصره بود که بدان از حبوبات روغن دار روغن بگیرند و شیره از نیشکر و انگور و امثال آن بکشند و این قسم را از چوب و احیانا از سنگ نیز بسازند) در خوانساری با همین توصیف این کلمه جون Jeven  گفته می شود که در تطور« غ »آن افتاده است.این وسیله بیشتر در کوبیدن تنباکو و زوائد بجامانده از خرمن گندم موسوم به کرچل kočal به کار می رود در اصفهان به جون یانه گفته می شود که تطور «ج» و«ی» در زبان پهلوی میانه امری قابل توجیه است  .وسیله کوفتن در جون یا ،یانه، ابزاری است پتک مانند ولی چوبی که کلکو kelku نامیده می شود. در تحلیل این کلمه می توان گفت تخفیف یافته کلید کوفتن است.در خوانساری به کلید ؛کلkel گ‍فته می شود.

 

در لغت فرس

لغت رجه: اینگونه معنی شده است باد گوارش بود که چون مرد فقاع خورد یا چیزی مانند آن باد به آواز از او برآید و به آذربادگان رجه خوانند. در برهان قاطع رجغک، رچک، آجل و در مجمع الفرس و فرهنگ رشیدی رچک و آجل همچون یک واژه فارسی به این معنی یاد شده است. در گویش خوانساری این واژه بصورت آرجه هنوز کاربرد دارد .نکته ای که بسیار قابل توجه است در همین گویش چنانکه پیشتر آمد آر به معنی آسیاب است و آرواره ترکیبی است که از آر + واره پسوند شباهت دارد بنابراین آرواره یعنی شبیه آر یا آس و بدین ترتیب می توان نتیجه گرفت که آرجه به نحوی با دهان مرتبط است به معنی همان آروغ است که آر + وغ از اینرو آرجه و آروغ به یک معنی است منتهی تفاوت ظریفی دارد اینکه یکی بر اُاغ  ugg دلالت می کند که بیشتر منفی است و دیگری تنها نفس یا باد بازگشته از معده پس از خوردن غذاست.

 

در لغت فرس ویرایش عباس اقبال

نهره، نیره (آنین): چیزی بود چون نیم خنبی کوچک و بزرگتر نیز باشد و سر فراخ باشد در این ولایت (حدس صادق کیا آذر ابادگان) آن را نهره خوانند و دو دسته و یکدسته بود و سفالین و اندراو دوغ زنند و بجبنانند تاکره از دوغ جدا شود (انین نیره باشد به زبان آذربایگان، پاورقی کیا). در گویش خوانساری نیرهneyra با همین توصیف عینا کاربرد داشته است و معمولا خم گلی بزرگ , و از درون لعابدار و مخصوصی را با درپوشی از پوست یا چرمی مخصوص می بستند بهمین نامpuss bar neyra و روی  بالشی کوچک آن را حرکت می دادند تا ماست تبدیل به دوغ شود و کره از آن جدا شود سوراخی نیز با پارچه ای به دور چوبی بسته در قسمت بالای این ظرف سفالی بزرگ تعبیه بود که برای آزمایش معمولا انگشت در آن فرو می بردند و پیشرفت کارکره گیری را می سنجیدند.

هاک ربیاستو:( دهان دره بوَد و پارسیان هاک خوانند) در گویش خوانساری به خمیازه، دان هاوه یا دان آوهdanavh گفته می شود که بخش اولش همان دهان و قسمت دوم با هاوک شبیه است و تطور یافته آن است وک به های غیر ملفوظ بدل شده است مانند نامک که به نامه تبدیل شده است.

 

در مجمع الفرس 

مُچّه، موچه در تحفه (حکیم مؤمن) و معیار جمالی گیاهی است که به چهارپایان دهنده و بیشتر خورش خر بود و گل زرد دارد «بعضی گویند گیاهی است که آن را در عراق مچه و موچه خوانند». در گویش خوانساری یعنی همان منطقه مورد اشاره مجمع الفرس این گیاه با همین نام توصیف شده به فراوانی در بهاران در کشتزارها می روید و معمولا وقتی تازه است برای آش بکار می برند و وقتی سفت و سخت شد خوراک چارپایان است.

کلته: به فتح کاف و تای قرشت و سکون لام، حیوان پیر شده از هر جنس که باشد... و به معنی دم بریده نیز آمده ... و در ماوراء النهر به معنی کوتاه شده باشد مطلقا در گویش خوانساری بصورت کله Kola کاربرد شایع دارد و معمولا وصف بسیاری اشیاء و حیوانات ناقص واقع می شود مثل بیل کله، خرکله ، کارد کله ، کرک کله اساسا در گویش خوانساری کل بمعنی کند و کوتاه شده و دم بریده و گاهی در مورد بعضی اشیا نیز کلارته گفته می شود مثل ارّه کلارته، قیچی کلارته

 

در واژه نامه معیار جمالی

کلاژوره (غلبه عقعق باشد و آن مرغی است چون کلاغی و کوچکتر از کلاغ است دمی دراز دارد و رنگ او سیاه و سپید است اصفهانیان او را کلاژوره (در دستنویسها قلاژو، قلاژور، کلاژه گویند) در گویش خوانساری به این پرنده که در واقع همان زاغچه باشد کلاشک یا غلاشک گفته می شود و به مرغ خبرکن نیز معروف است.

 

در فرهنگ حسین وفایی

کلوزه (غوزه): جورقه باشد که پنبه از آن بیرون می آید و در اصفهان آن را کلوزه می گویند در خوانساری به این واژه گلوزه گفته می شود و آدمهای بسیار کوتاه قد و گرد را نیز به کنایه گلوزیguluzi می‌گویند.

 

برخی واژه های خوانساری در فرهنگ پهلوی

میره:  به معنی شوهر در گویشهای خوانساری، انارکی و راجی به همین معنی است در خوانساری ترکیباتی چون خوا میرهxuva mirh (خواهر شوهر) و برامیره (برادر شوهر) از آن بکار می رود ریشه این کلمه در پهلوی به صورت mērag بکار رفته (فرهنگ پهلوی / مکنزی / ص 270) نیز در کلیله و دمنه این واژه در معنی معشوقه بکار رفته است.

ژدی در گویش خوانساری به معنی صمغ درخت در پهلوی زدوک Zadūg و زتوک zatwk و ژد žad بکار رفته است.

هوشه huša : خوشه، هشک: خشک و هشکیدن: خشکیدن در این گویش با این واژه ها در پهلوی یکسان است و به جای خ (x) با هـ (h) شروع می شود و بصورت

هوشه: hōša (هشک hwsk) هشکاندن:hōšKanidan,

هشکیدن : hōšidan

کرک: مرغ خانگی مرغ ماکیان در پهلوی به همین صورت آمده است Kark

در فرهنگ برهان قاطع آمده است کرک به فتح اول و ثانی و سکون کاف: مرغی است از تیهو کوچکتر. در خوانساری کرک همان مرغ ماکیان است و ترکیبات آن به صورت . کرک و خروس، کرک و جیجه کرک کپی (کُرچ) و ضرب المثل «کرکه َنژ کرت کوکوَنژ کرت مگه وارهِ گَرَه بَکر و»karka nažket kuku nažkert mege vare garah bakeru یعنی مرغه نکرد،‌مرغ کوکودار نکرد مکر جوجه تازه بالغ شدۀ گرشده بکند کنایه از انجام کارهایی که توانمندان نمی کنند انتظار می رود ضعیفان بکنند.

البته در خوانساری به مرغی وحشی که شبیه به تیهو است نیز کرک اویی Karke owyy کرک آبی می گویند در پهلوی نیز بلدرچین معادل کرک karak آمده است.

گندگی در خوانساری یعنی بزرگی که با پهلوی یکسان است با تفاوت در مصوت O که بصورت gandagin و با گنده به معنی بزرگ و گند به معنی بیضه مرتبط است. در شاهنامه  حکیم ابوالقاسم  فردوسی از گنداور وگنداوران بسیار سخن رفته است.

هاما hāmā در گویش خوانساری به معنی ما؛ ضمیر است و در پهلوی بصورت amā آمده است. این واژه در ترجمه قرآن قدس بصورت ایما Ima بکار رفته است که مشابهت های این ترجمه را با گویش خوانساری در جای دیگر مورد توجه و بحث قرار داده ام

فعل ایاسیدن ayāsdan  (ayāstan) به معنی متوجه شدن با آنچه در خوانساری به کار می رود شباهت زیاد دارد زیرا فعل بیکسّن (bikessn) یا کسیدن kesidan به معنی توجه کردن و نگاه کردن است.

رشن: rašn تقسیم بندی ونوبت بندی آب زراعی، در خوانساری به سیستم تقسیم آب رشن می گویند و وقتی نوبت آ ب کسی باشد می گویند رشن فلانی است یعنی روز آب فلانی است.رشن ها شش ساعته یا دوازده ساعته سامان بندی شده است و در قدیم که در مسیر آب خوانسار آسیاب های فراوانی احداث شده بودبا واحد سنگ آب را پیمایش می کردند  وسنگ آن حجم آبی است که بتواند یک سنگ آسیاب(آر) را به خوبی بچرخاند وآرد تولید کند.  واژۀ رشن در زبان پهلوی به همین معنی است و براساس نامگذاری سی روز ماه ها، روز هژدهم ماه رشن rašn  می شود چنانکه روز بیست و دوم Wād  نامیده می شود که معادل واد خوانساری و باد فارسی است.

انگس : (ongos) در گویش خوانساری به معنی انگشت است. در واحدهای اندازه گیری طول در زبان پهلوی angust معادل 34 اینچ و به معنی انگشت است چنانکه بدست widest نه اینچ است که همان بدست و وجپ در فارسی است.

بهر روی تعداد این واژه ها فراوان است و در اینجا نمونه هایی آورده شد تا زمینه های مقایسه و ریشه یابی را در زبان فارسی در ارتباط با گویشهای منطقه ای و حوزه ای بیشتر فراهم سازد.

*از کتاب فرهنگ توصیفی تحلیلی گویش خوانساری نوشتۀ اینجانب است که امید وارم به زودی آمادۀ چاپ شود.


منابع:

1-      ابراهیمی انارکی، محمدعلی،‌ ای نار و سینه ، اشعار محلی انارکی ، اصفهان یکتا ، 1378

2-      ارانسکی، یوسیف، زبانهای ایرانی، ترجمه علی اشرف صادقی، انتشارات سخن، تهران، 1378

3-      امینی ، امیرقلی، فرهنگ عوام یا تفسیر امثال و اصطلاحات زبان پارسی، اصفهان، دانشگاه اصفهان، 1369.

4-      تسبیحی ، محمدحسین، گویش خوانساری، تی الیس پرنترز گوالمندی،‌راولپندی، پاکستان، 1975، (1354هـ)

5-      دهخدا، فرهنگ دهخدا، ‌انتشارات دانشگاه اصفهان، دوره جدید ، 1373 و نیز لوح فشرده روایت دوم

6-      صادقی، علی اشرف، نگاهی به گویش نامه های ایرانی (مجموعه ای از نقدها و بررسی‌ها)، مرکز نشر دانشگاهی، تهران، 1379.

7-      صفری، حسین، واژه نامه راجی (گویش دلیجان)، ناشر مؤلف ، تهران، 1373.

8-      کیا صادق، واژه های گویشی در هشت واژه نامه فارسی، فرهنگستان زبان ایران ، بنیاد فرهنگستان های ایران، تهران، 1357.

9-      محمدحسین خلف تبریزی، برهان قاطع به اهتمام محمدمعین، انتشارات امیرکبیر، تهران، 1361.

10- مکنزی، د.ن (مدرس زبانهای ایرانی در دانشگاه لندن)، فرهنگ کوچک زبان پهلوی، ترجمه مهشید میرفخرایی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، تهران، 1373.


 

 

 



* - برخی بخشهای این قسمت با توجه به کتاب واژه های گویشی در هشت واژه نامه،‌دکتر صادق کیا مورد بررسی و مقایسه قرار گرفته که البته ایشان به گویش خوانساری نپرداخته اند.


  • حسین تولایی خوانساری

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی