اشعار حکیم زلالی خوانساری در توصیف آب و هوا و اقلیم خوانسار

بهمن بنی هاشمی خوانساری
دانشجوی دکترای ادبیات و زبان فارسی
اهداف
در این مختصر قصد داریم تا با نگاهی به اشعاری که زلالی خوانساری در وصف خوانسار و طبیعت و وضع اقلیم آن منطقه سروده اطلاعاتی از وضع اقلیم آن منطقه در زمان زندگی شاعر (قرن 10 و 11 هـ . ق ) به دست بیاوریم . از آنجا که علم اینجانب در این زمینه در حدی نیست که بتوانم راجع به آن نظر بدهم و نتیجه گیری کنم لذا با بیان توضیحاتی مختصر قضاوت را به عهدهی اهل فن و تحصیل کرده های علم هوا و اقلیم شناسی می گذارم.
در این میان اشعاری که در آنها به وضع هوا در چهار فصل سال اشاره شده قابل تاملاند . ابیاتی از ایجاد شبنم و عدم تبخیر آن در فصل تابستان سخن گفتهاند ابیاتی به سرمای طاقت فرسای زمستان اشاره دارند ابیاتی که با اغراق راجع به یخ بستن حباب صحبت میکنند شاید نشان دهندهی سرعت کاهش هوا باشند و بسیاری ابیات دیگر که اقلیم خوانسار را توصیف می کنند .
برخی توضیحات
اما پیش از مطالعهی اشعار لازم است نکاتی را به عنوان پیش فرض بیان کنیم:
1ـ شاعر مذکور از شعرای سبک هندی و از دیدگاهی یکی از بنیان گذاران
این سبک بوده لذا با
اطلاعاتی که راجع به این سبک در ادبیات فارسی داریم (اعم از خیالپردازی های دور از
ذهن و مضامین نو تازه و دیر یاب و نوع اغراق ها و ... ) نمی توانیم به اصل گفته
های او استناد کنیم زیرا اشعار او و هم سبکانش در حوزهسبکی رئالیسم قرار نمیگیرد
بنابراین برداشت های ما از گذاره ها باید از زیر سلطهی اغراق های شاعرانه و
تشبیهات و استعارات بیرون بیاید. همچنین باید
بدانیم شاعر در بند سرودن شعر بوده نه تولید علم .
2ـ با توجه به یافته
های علم هوا و اقلیم شناسی ، اقلیم هر منطقه هرچند وضع هوای غالب آن منطقه را در
بلند مدت به ما نشان می دهد اما با گذشت زمان در حال تغییر است . مثلا ممکن است اقلیم یک منطقه در
گذشته و حال کاملا متفاوت باشد . بنابراین نباید با داده های جدید ایستگاههای
اقلیم شناسی صحّت سرودههای شاعر را بسنجیم بلکه از نتایج کار ما و مقایسه آنها با
داده های امروزی می توان به تغییرات اقلیم منطقهی خوانسار پی برد.
3ـ نکتهی دیگری که
لازم به ذکر می دانم این است که زلالی خوانساری توسط دانشمند زمانش میرداماد به
پیشوند حکیم ملقب شده بود. چنانکه می دانیم یک حکیم می بایست به کلیهی علوم زمان
خود تسلط می داشته که این موضوع از لابلای اشعار زلالی کاملا مشهود می باشد (به
خصوص در رابطه با نجوم ، ریاضیات و موسیقی و این موضوع تا حدودی می تواند به صحت نتیجه گیری های ما کمک کند.
4ـ علاوه بر اشعار مندرج در این تحقیق ضربالمثل یا ترانهای را از مردم خوانسار نقل می کنم که به یک پدیدهی نادر هواشناسی اشاره دارد هر چند که محتمل است این متل از اصل یک کلاغ چهل کلاغ و تبدیل چیزک به چیزها نیز به دور نمانده باشد
ز بعد هفتاد / یه برفی افتاد ، به حق این پیر / به قد این تیر
( هفتاد: هفتاد روز بعد از عیدسال نو را میگوید ، پیر: مقبره ای در
محل پارک سرچشمهی خوانسار موجود است که متعلق به شیخ اباعدنان معروف به بابا پیر
می باشد در کنار آن ستونی (تیر) به ارتفاع 5 متر موجود است. یعنی در 10 خردادماه
برفی به ارتفاع 5 متر آمده است)
و اینک اشعار حکیم زلالی خوانساری:
منظومهی حسن گلوسوز صحفهی 185 تا 186 بیت 376 تا 384:
عشق ز خون گرمی نوراست و نار شاخچه ی آب و گل خوانسار
گل ز بهارش سپر انداخته غنچه ی هر شاخ، دلی باخته
سوزن هر خار که گلدسته بست معنی تیری است که در دل شکست
فصل تموزش که بهاراست و بس روی به سایه ندهد هیچ کس
بس که عرق قحط و حرارت کم است شرم بتان راهزن شبنم است
باد خزانش ز خزان لعل پوش باده به کف گردد و ساقی به دوش
سایه ی هر برگ خراشیده است دست به خون داشته پاشیده است
در دیاش از آب فرو بسته جوش عکس شود صورت آیینه پوش
یک دو سه مه راه سخن بسته است چون در ناسفته دهن بسته
است
منظومهی شعلهی دیدار صفحه 242 تا 243 ، بیت 254 تا 266 :
روزی از بستانسرای خوانسار دامنم ، قربانگه صد لالهزار
وه چه خوانسار آرزوی رنگ رنگ وز رخ و لب شکّر و گل تنگ تنگ
در بهارش هر کلوخی بلبل است با صراحی در نوای غلغل است
بس که خاکش عنبرین و لالهروست سایهی هر چیز خضر راه اوست
در تموزش اعتدال نوبهار همچو مهر عاشقان و شرم یار
چون نسیمش سوی صحرا میرود در نفس آباد عیسی میرود
در خزانش آب و تاب نار و نور انتقامی میکشد از کوه طور
در دیاش از کار بستن های آب میشود هم پیشهی سندان حباب
ماهش از رنج فسردن خسته شد کاسهی پر شیر و شکّر بسته شد
چون یتیمان برهنه ، آفتاب لرزد و لرزان گریزد در سحاب
بیستونش سر به زانوی هلاک از گرانی تا کمر در ناف خاک
سایه را فرهاد سازی پیشهاش
نقش شیرین ریزه چین
تیشهاش
منظومهی میخانه صفحهی 297 تا 298 ، بیت 391 تا 411 :
تا که خاک درت به من دارد آب خضر ، آب در دهن دارد
در گلی دل ز چنگم افتاده بود گل در پیالهی باده
خوانسار است و چشمهسارانش خواب دیدار نوبهارانش
دل ، گل و دیده ، لاله می چیند هرکسی نقش خویش میبیند
چون بنفشه ، شکسته اند همه سر به زانو نشسته اند همه
لیلی هر شکوفه جوشان است مغز مجنون ما پریشان است
مردمش در خزان چو میبینند سایه، برگ گل است میچینند
عکسش از باغ و دشت افزون است تا نظر کار می کند خون است
چون تموزش به روز مهر آزرم چهرهی دلبر است و گرمی شرم
کوه کن را ز گرد افشانی شبنم آید به غسل پیشانی
در دیاش در گشاد سردی دم دی و امروز بفسرند به هم
مهر گرمی به خویش می ورزد چون یتیم برهنه می لرزد
ترک آتش چو ترکتاز آرد پنجهی شعله در بغل دارد
کوه ها سالکان خاموشند سر به زانو و تیغ بر دوشند
پشته و کوه رستم و سهراب تا کمر زخم و تا بغل خوناب
بی تو در دیدهی دریدهی او داغ لاله ، درم خریدهی او
بس که دامان خاک تر سازم سایه بر آفتاب اندازم
از جگر هر ورق که گردانم شعله را آرم و بر او خوانم
صوت گامت که شد ترانهی هوش نالهی زمزمم زند بر گوش
چون حباب نظر شود بی خویش بوی پیراهنت ، گل آرد پیش
گرد راهت که داد بی هوشی شد می نیمرنگ خاموشی
منظومهی ذرّه و خورشید صفحهی 346 تا 347 بیت 285 تا 297:
ز آب و خاکی است گلم را گلزار شور حسرت نمک غم خوانسار
در بهارش که زمین بی هوش است رنگ خوبان جهان در جوش است
شرری گر جهد از خاره برون قطره ای می شود و ریزد خون
شخص گردد در سیر جهات سایه، خضر و پی گام آب حیات
چون تموزش به اثر برخیزد اشکی از ابر بهاری ریزد
دم گرمش نفس صبحدم است چهرهی لاله همین تازه نم است
چون خزانش ره گلشن گیرد خون میخانه به گردن گیرد
عکسش از دامن صحرا تا حی روی ساقی دهد و شعلهی می
چون زمستانش به میدان تازد آب را خنجر دستان سازد
آتش از بابت گلبرگ تر است شعله چون برگ خزان بی اثر است
کوه او قوس قزح بر سر چنگ رستم افتاده به زانو در جنگ
پشته را از گل سوری آراست سر سهراب برید و برخاست
چشمه جوشد گل و ساغر در دست جام، سرمست و شکستن ، سرمست
منظومهی آذر و سمندر صفحهی 379 تا 380 ، بیت 318 تا 327:
آب و گل من که ناگوار است از خاک درشت خوانسار است
در جیب بهار او سحرگاه سنبل روید ز سبزی آه
تابستانش چو رو نماید صبح از ته او نفس گشاید
ریزد ز شمامهی صبا مشک شبنم نشود به روی گل خشک
زین بیش به وصفش ار درنگ است در سال دگر شکسته رنگ است
کمتر ز خزانش می زنم جوش زیرا که زهوش می رود هوش
آتش ز دیاش فسرده باشد سنجاب به دوش مرده باشد
کوهش که ز هر صدا خموش است واگوی ترنم سروش است
نقش شیرین که اختراع است با نالهی تیشه در سماع است
قوس و قزحی که نور و نار است دروازهی غیب
آن دیار است
منومهی سلیمان نامه صفحهی 415 تا 416 بیت 215 تا 227
دو باغ ارم نقد و نسیه شکفت یک از پرده بیرون یکی در نهفت
یکی خوانسار گل و لاله کشت یکی گوشه گیر خجالت بهشت
چه خوانسار خال رخ لاله زار سراسر رو کوچه باغش بهار
ز عکس گل و سبزهی طرف باغ کلاغش به طاووس گیرد کلاغ
به کوهش که شد سایه فرهادوار همه نقش شیرین نشیند غبار
خروشد چو آبش ز بالا به زیر چو شیر سفیداست و فریاد شیر
حبابش ز جوش جرس غلغله به طفل صبا دوخته زنگله
تنم زاستخوان کیسهای پر نی است که از عشق آهنگ ها در وی است
ولی ناله ای از غم عشق نیست دم نغمه ای بی دم عشق نیست
هوایی که بی عشق در گلشن است اگر آب خضر است مرگ من است
نفس بی دم عشق از دل مکش فرو رفته را پای از گل مکش
زچیدن گل آن نوع بسمل شود که دامان و کف دست قاتل شود
تموزش چو مهر پدر معتدل ملایم تر از گرمی دل به دل
منظومهی محمود و ایاز صفحهی 502 تا 503 بیت 559 تا 785
از آن آب و گلم کز خوانسار است حنای دست و پای نوبهار است
ز زهد خشک زاهد شست و شو کرد به جای باده خاکش در سبو کرد
به صحرایش که گل گل عشق رسته پس هر سنگ مجنونی نشسته
اگر بسملگه لاله بکاوند شهیدان همچو خون بیرون تراوند
چنان شاخ گلش عاشق فتاده که غنچه بیضهی بلبل نهاده
شده دامان کوه از لاله انبوه گرفته خون دل ها دامن کوه
بهار او چو آید بر سر کار کشد گلهای رنگین کلک هر خار
اگر با سنگش آتش زن ستیزد چو می آتش از او شاداب ریزد
بهشت آنجا گدایی لعل پوش است ز آب دستشوی گل فروش است
چرد هرگه به صحرایی چو مینو نفس سنبل شود در کام آهو
ز عکس لاله و گل می کند سر نگه از دیده چون خون کبوتر
تعالی الله که تابستانش جاوید گلوسوزی ندارد جام خورشید
چو تابستانش آید در میان هست به گرمی چون نفس از دلبر مست
شعاع مهر بر اطراف پویان ملایم تر ز حسن خوبرویان
هوایش گر ز مغز مهر خیزد حرارت از جگر بر خاک ریزد
حرارت را ز بس هنگامه سرد است عرق مشتاق پیشانی مرد است
خزانش را که از سر برشده جوش قیامت خاسته گویا شفق پوش
بیفشاری اگر برگ خزان را بگیری کاسه ها خون رزان را
نهال از بس که رنگین ایستاده ز برگش سایه هم گلگون فتاده
خزانش را که در بر جامه تنگ است لباس نو ز هفتاد و دو رنگ است
تجلی می تراود از در و بام همه در عکس ساقی می رود جام
زمستانش چو عالمگیر گردد هوا در پای خود زنجیر گردد
سحر خیزان چنان مشتاق نارند که بر تاج خروسان دست دارند
به سینه خون جوشان مشک گردد نفس چون شاخ آهو خشک گردد
به پیش چشم پیران خمیده شود عینک چکد گر آب دیده
فسردن بس که مینا ساز آب است همیشه کاسه ی مردم حباب است
چنان زآبش همه جلاب نوشند که عطاران به کاغذ می فروشند
منبع تمامی اشعار حکیم زلالی از کتاب "کلیات زلالی خوانساری" به تصحیح و تحقیق دکتر سعید شفیعیون ، تهران کتابخانهی موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی ، سال 1384 ، 1122ص.
- ۹۵/۱۱/۱۵